الشيخ أبو الفتوح الرازي

51

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )

گفتند : يك روز بلقيس سليمان را گفت : مرا مسأله [ اى ] ( 1 ) چند است ، مىخواهم تا بپرسم . گفت : بگو ، گفت : مرا خبر ده تا خداى تو بر چه لون است ؟ سليمان - عليه السّلام - كه اين بشنيد بانگ بر او زد و در حال از سرير فرود آمد و روى بر خاك نهاد ، او بترسيد و همه لشكر او و لشكر سليمان بگريختند و بر جاى نماندند . خداى تعالى وحى كرد به سليمان كه : يا سليمان ! كس فرست و بلقيس را باز خوان و هر دو لشكر را ، و ايشان را بگو و بلقيس را كه : چه پرسيدى ؟ سليمان همچنان كرد ، بلقيس را باز خواند و جمله حاضران را ، گفت : چه پرسيدى از من ؟ گفت : تو را پرسيدم از آبى كه نه از آسمان باشد و نه از زمين . گفت : دگر چه پرسيدى ؟ گفت : دگر هيچ نپرسيدم . گفت : آخر ؟ گفت ( 2 ) : هيچ نپرسيدم ، خداى تعالى از ياد ايشان ببرد ( 3 ) ، با لشكر رجوع كرد ، گفت : چه پرسيد ( 4 ) ؟ گفتند : همين يك مسأله پرسيد . خداى تعالى از ياد همه ببرد . آنگه سليمان - عليه السّلام - او را دعوت كرد به اسلام ، او اسلام آورد و از كفر و شرك توبه كرد ، و ذلك قوله : بِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّه رَبِّ الْعالَمِينَ ، گفت : بار خدايا ! من بر خود ظلم كردم ، يعنى نقصان حظَّ خود كردم از ثواب ، و اكنون پشيمانم بر آن و اسلام آوردم و گردن نهادم خداى را تعالى كه خداى جهانيان است با سليمان پيغامبر - عليه السّلام . آنگه از پس آن كه اسلام آورد ، علما خلاف كردند در كار او ، بعضى گفتند : سليمان او را به زنى كرد و از او فرزند ( 5 ) آمدند ( 6 ) او را ، و ملك و ولايت ( 7 ) به او داد ، و جنّيان را بفرمود تا براى او سه حصن كردند به ( 8 ) زمين يمن كه آدميان چنان ندانند كردن : يكى « سلحون » ، و ديگر « بينون » ، و سديگر ( 9 ) « عمدان » . و او را با ولايت خود فرستاد ، و در ماهى يك بار به زيارت او رفتى و سه روز بر او مقام كردى ( 10 ) ، بامداد از

--> ( 1 ) . آط : ندارد ، از آب ، افزوده شد . ( 2 ) . مش آخر . ( 3 ) . كا : آن سؤال را از ياد همه برده بود . ( 4 ) . كا همه . ( 5 ) . آج ، آل ، كا : فرزندان . ( 6 ) . كا : آورد . ( 7 ) . كا او . ( 8 ) . كا : در . ( 9 ) . مش : سيم ديگر ، كا : يكى ديگر . ( 10 ) . آل و .